وبلاگ حضور - حکایت ما از آنجا شروع شد که در محفلی ، شخصی یادی از پادشاهان قدیم این مرز و بوم نمود که هر گونه ظلم و ستم را بر مردم روا می داشتند و ارباب معابد نیز که همواره حامی پادشاهان و سلاطین یاغی بوده اند نه تنها مردم را در ستناندن حقشان هیچ گونه یاری نمی کردند که اربابی پادشاهان و رعیتی مردم را تقدیر خداوند حکیم دانسته و کوچکترین اعتراضات و شکایات مردم را نسبت به پادشاهان ، اعتراض و ناسپاسی مردم نسبت به خداوند حکیم می دانستند .
و آن شخص سخنان خود را اینگونه ادامه داد که اگر امروز هم در حکومت اسلامی ، چنین زمزمه های خطرناکی شنیده می شود این امر ریشه در تاریخ این دیار دارد که پادشاهان نیز شعار می دادند : یا با خدا یا بر خدا ! یا باما یا برما !
این موضوع مرا به تامل وا داشت تا در این مورد تحقیق بیشتری نموده و درستی یا نادرستی این موضوع را بیشتر بررسی نمایم . در این راستا سوالاتی برایم مطرح شد که عبارتند از :
1- سوال اول اینکه : آیا اصولا اصل ( یا باخدا یا برخدا ) از پایه و اساس ، صحیح است یا ناصحیح ؟ پایه و اساسش ، حق است یا پوچ و باطل ؟
2- دومین سوال : در صورت صحیح بودن این اصل ، آیا مطرح شدن آن از جانب هر شخص و گروه ، پذیرفتنی است یا نه ؟
3- در صورت منفی بودن جواب سوال قبل ، سوال بعدی که پیش می آید این است که چه کسانی می توانند منادی این ندا باشند که ( یا باخدا یا برخدا ) ؟ و ویژگی های این اشخاص چیست ؟ و برای تشخیص مسیر درست و حق ، شاخص ها کدامند ؟ و ...
اما پاسخ سوالات فوق عبارتند از :
1- در پاسخ به سوال اول باید گفت که ( جنگ بین حق و باطل ) یا ( جنگ بین خیر و شر ) حقیقتی است انکار ناپذیر که در غیر این صورت ، دشمنی شیطان با خدا معنا نخواهد داشت ! و به تبع آن ، جنگ پیروان شیطان با پیروان خدا بی معنا خواهد بود ! نبرد سردمدران طاغوت و حزب الشیطان با اولیاء خدا و حزب الله بی معنا خواهد بود و در یک کلام ، فلسفه وجودی بهشت و جهنم بدون معنا خواهد شد . در قرآن مجید نیز آیات فراوانی که موید این نکته هستند وجود دارد .
بنابراین این سنت تکوینی خداوند است که آدمیان به دو جبهه تقسیم شوند یا در جبهه حق قرار می گیرند و یا درجبهه باطل . نبرد حق و باطل از همان ابتدای آفرینش و از آن هنگامیکه نبرد میان دو برادر که از یک پدر و مادر بودند - هابیل و قابیل - صورت پذیرفت ، آغاز گشت و این ، حکایت از ازلی بودن این نبرد دارد که تا امروز هم ادامه داشته وصد البته که درآینده هم ادامه خواهد داشت چنانکه در همه ادیان الهی نیز، نبرد خیر و شر و پیروزی نهایی حق در برابر باطل ، در دوره آخرالزمان حقیقتی انکارناپذیر است .
در مورد اینکه علت و فلسفه وجودی این نبرد چیست ، خود بحث مفصلی را می طلبد که خارج از این مقال است و فقط به ذکر جمله ای از" امام موسی صدر "بسنده می کنم که اینگونه می گوید :( این نبرد برای چیست؟ این سنت خداوند است. این نبرد همیشگی برای این است كه آدمی بتواند با اراده کامل خود از میان خیر و شر یکی را انتخاب کند و این گونه است که سلسله پاینده ستیز میان ستمكار و ستمدیده کامل می گردد. از خلال این سلسله نبرد آغاز شد: از آدم برگزیده خدا و نوح پیامبر خدا و عیسی روح خدا و موسی همسخن خدا و تا محمد محبوب خدا و علی ولی خدا )[1] بنابراین اصل ( یا باخدا یا برخدا ) سنت ازلی و ابدی خداوند عالمیان است که هیچ راهی برای انکار آن وجود ندارد .
2- با توجه به نکته قبل ، پاسخ سوال دوم واضح و آشکار است : هر شخص و گروهی شایسته این نیستند که شعار( یا باخدا یا برخدا ) و به دنبال آن شعار ( یا باما یا برما ) را سر دهند و تنها آنهایی این شایستگی را دارند که با سردادن این شعار به جنگ شیطان و سردمدارن شیطان بروند که خود در مسیر الله و اولیاء الله حرکت نمایند .
از باب مثال ، یک نمونه از آنهایی که به ناحق این شعار را سر میدادند عبارتند از ارباب معابد و کلیساهایی که جهت خاموش کردن اعتراضات مظلومان در برابر سلاطین ظالم ، دائما دم از این شعار می زدند که به حکایت آنان در مقدمه این یادداشت نیز اشاره شده است .
دسته دیگر که در دوره معاصر به ناحق، منادی این ندا شده اند عبارتند از پیروان و فرزندان همان ارباب معابد و کلیساها که این بار بر خلاف نیاکان خود ، لباس مدنیت و توسعه را بر تن نموده اند .
آن هنگامی که رییس جمهور وقت آمریکا جرج بوش در آستانه انتخابات سال 2000 آمریکا مدعی شد که برای انجام رسالتی مقدس به او الهام شده است و او به خاطر انجام دادن همین رسالت خود را کاندیدا کرده است برای همگان سوال بود که این رسالت مقدس چیست که اینگونه بوش را مهیای انجام ماموریت نموده و هنگامیکه آمریکا به افغانستان و عراق لشکرکشی نمود و از کشتارهای وحشیانه رژیم غاصب اسرائیل در لبنان و فلسطین آنگونه سینه چاک کرد پاسخ این سوال داده شد که مقصود بوش از رسالت مقدسش (!) چه بوده است !
این رسالت در نزد بوش و حامیانش از چنان تقدسی برخوردار بود که ( پت رابرتسون ) بالاترین مقام کلیسای نوانجیلی در آمریکا - یکی از مهمترین حامیان بوش - و از دوستان خانوادگی و بسیار نزدیک بوش و کاخ سفید ، بیماری آریل شارون و همچنین توفان کاترینا را عذاب و کیفر الهی بخاطر عقب نشینی ددمنشان اسرائیلی از نوار غزه و واگذاری آن به فلسطینیان عنوان کرد.
شاهد مدعا ، حجم آثار تولید شده در سینمای هالیوود هست که سوژه اصلی فیلمهایشان را نبرد حق و باطل تشکیل می دهد و طبیعتا خودشان جبهه حق و دشمنانشان جبهه باطل هستند و این حاکی از اعتقاد شدید و قوی سیاست مداران آمریکا به اصل "یا باحق یا برحق" می باشد چرا که اولا ) آنها هرگز قادر نخواهند بود کلیت این اصل را که سنت ابدی و ازلی خداوند جهانیان هست را نفی کنند ؛ دوما ) اساسا نفی این اصل بر خلاف منافع و قدرت آنان است . لذا آنها به دروغ ، خود را در جای حق نشاندند و دشمنانشان را در جای باطل و آنگاه شعار دادند" یا باحق یا برحق "
و به همین جهت تمام قدرتشان را با بکارگیری رسانه ها و علی الخصوص رسانه قدرتمندی چون سینما خرج می نمایند تا این فکر را ترویج دهند . فیلمهای سینمایی چون سلسله فیلمهای ماتریکس ، ترمیناتور ، طالع نحس و... فقط نمونه هایی در این مورد هستند که اگر لیست این فیلمها را بیاوریم خود مقاله ای جداگانه می طلبد .
3- اما پاسخ به این سوال که " چه کسانی شایسته رهبری جبهه حق هستند ؟ " را باید از خالق آدمیان که اراده و اختیار را در وجود آنان به ودیعه نهاد و جبهه حق و باطل را ذات اقدسش تاسیس نمود ، پرسید که اینگونه می فرماید :
" إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ "
" ولى شما تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آوردهاند همان كسانى كه نماز برپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند " ( آیه 55 سوره مبارکه مائده )
رهبری جبهه حق را در درجه اول آن ذات اقدس اله بر عهده دارد و بعد از پروردگار ، انبیاء و فرستادگان او از آدم صفی الله (ع) گرفته تا پیغمبر ختمی مرتبت محمد نبی الله (ص) بر عهده دارند و سپس جانشینان آن پیغمبر خاتم (ص) که 12 امام معصوم می باشند رهبری جبهه حق را عهداه دار خواهند بود .
الف )جبهه حق به رهبری انبیاء الهی و ائمه اطهار (ع) :
به رسم سنت جاودانی خداوند ، جبهه حق و باطل در زمان امامت همه انبیاء وائمه اطهار(ع) وجود داشته است و عجیبتر اینکه همه امامان هدی (ع) بلا استثناء در راه گسترش جبهه حق و در راه استیلاء کلمه حق ، جان عزیزشان را قربانی این مهم نمودند . به دلیل رعایت اختصار ، در اینجا فقط به دو نمونه از سیره امامان بزرگوار اشاره می شود :
1- الف ) سیره علی ابن ابیطالب (ع) :
مهمترین مساله ای که در زمان حکومت امیرالمومنین (ع) رخ داد ، بوجودآمدن گروهی نوین بنام" بی تفاوتها " بود که نه در جبهه حق بودند نه در جبهه باطل . البته در زمان پیامبر (ص) ، عده ای از منافقین علی الظاهر خود را در درون جبهه حق جا زدند که قرآن مجید نیز آیات بسیاری را در شرح حال اینان بیان کرده است ولیکن این عده در زمان رسول اکرم (ص) هرگز فرصت تاسیس گروه جدیدی بنام" بی تفاوتها " را پیدا نکردند .
موضوع از این قرار بود که این عده در جنگ صفین ، از یک طرف علی (ع) را می دیدند که همراه با شخصیتهای بزرگ اسلامی در یک جبهه ایستاده اند و از طرف دیگر در جبهه مقابل نیز اصحاب نامی و بزرگ پیامبر (ص) چون طلحه و زبیر و عایشه ام المومنین و ... قرار داشتند و این مساله آنها را در تشخیص حق از باطل شدیدا مردد و حیران ساخت و لذا جبهه سومی را ساختند که نه در صف حق مداران ایستادند و نه در صف گروه های چالشی بلکه فارغ از این دو در گوشه ای به تماشا ایستادند .
البته از لحاظ رفتار، امام، با این گروه، مدارا مى كرد؛ زیرا، گرچه این گروهها، ممكن بود كه منشأ سوء استفاده دشمن و جبهه مخالف شوند، اما معارضه عملى با آنان ممكن نبود. روش امام این بود كه باطل بودن آنان و تفكرشان را آشكار سازد تا بلكه آنان به خود آيند و راه حق برگزينند. حضرت، پس از اینكه آنان، رسماً به جبهه باطل – معاویه - مى پیوستند، فرمان مقابله شدید را با آنان مى داد، چنان كه فرمان داد خانه حنظلة بن ربیع را ويران كنند. [2]
نکته مهم اینجاست که هرچند رفتار امام در برابر این عده با رفتاری که حضرت در برابر منافقین داشتند کاملا فرق می کرد اما موضع امام (ع) در برابر این عده کاملا صریح و آشکار بود . اندیشه امام را به صورت شفاف، در پاسخى كه به حارث بن حوت دادند، مى توان به دست آورد. هنگامى كه حارث گفت: «من، نه در جبهه تو و نه در جبهه زبیر مى ایستم! من، در جبهه عبدالله بن عمر قرار مى گیرم.»، امام، در پاسخ او فرمودند: «عبدالله بن عمر و سعد بن ابى وقاص، نه حق را یارى رساندند و نه باطل را سركوب كردند:
"انَّ سعداً و عبدالله بن عمر، لم ینصرا الحقَ و لَم یَخْذُلا الباطل ". ( نهج البلاغه ، ابن میثم ، ج 2 ،ص 586 ) این سخن، مى رساند كه آنان كه حق را یارى نرسانند و باطل را سركوب نكنند، در جبهه حق نخواهند بود و چون میان حق و باطل، حد فاصل وجود ندارد تا فردى آن را انتخاب كند، لذا جبهه سوم، در جبهه باطل خواهد بود:
"ماذا بعد الحق إلاّ الضلال" (سوره مبارکه یونس - آیه 32) به غیر راه حق، راههاى دیگر، ضلالت و گمراهى اند. [3]
2 - الف ) سیره حسین ابن علی (ع) : در کربلا هم همین گونه است ، عده ای در برابر حجت خدا و جبهه حق ، علنا ایستادند و جبهه باطل را تشکیل دادند که این گروه شامل اولاد و اصحاب ابوسفیان و دشمنان علی (ع) و خوارج و ... بودند و آن جنایت عظماء را بوجود آوردند و البته عده کثیری از مردم هم نسبت به این حادثه بی تفاوت بودند و فریاد "هل من ناصر ینصرنی " حسین ابن علی (ع) را بی پاسخ گذاشتند .
در فرازهایی از" زیارت عاشورا" این چنین آمده است :
"ولَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقَامِكُمْ وَ أَزَالَتْكُمْ عَنْ مَرَاتِبِكُمُ الَّتِي رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فِيهَا وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدِينَ لَهُمْ بِالتَّمْكِينِ مِنْ قِتَالِكُمْ بَرِئْتُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ (مِنْ) أَشْيَاعِهِمْ وَ أَتْبَاعِهِمْ وَ أَوْلِيَائِهِمْ "
در این فراز پیرو مکتب حسین (ع) نفي و بيزاري خود را نسبت به گروهي كه طراح و بنيان گذار ظلم و جور هستند اعلام می دارد و اين برائت و بيزاري نه تنها شامل سردمداران ظلم و جور مي شود بلكه همه ي آنها كه مقام و منزلت اباعبدالله (ع) را ناديده گرفتند- اعم از بی تفاوتها و سکوت پیشه کنندگان و مورد تردید واقع شدگان و ... - و بر كشتن اولاد و اكباد حسین (ع) قيام كردند حتي زمينه چينان و همه پيروان آنها ، و دنبال كنندگان مشي و مرام آنها و حتي دوستان آنها ، شامل این برائت و بیزاری هستند .
ب ) جبهه حق در زمان غیبت معصوم (ع) :
همانطوری که گفته شد وجود جبهه حق و باطل ، یک رسم و سنت ابدی و ازلی خداوند حکیم هست و در هیچ زمانی این سنت به تعلیق نیفتاده است . در دوران غیبت امام معصوم (ع) با استناد به دلایل فراوان و آشکار عقلی و نقلی ، رهبری جامعه اسلامی و جبهه حق بر عهده فقیه جامع الشرایط می باشد . نکته قابل ذکر این است که بحث ولايت مطلقه فقيه، بحث جديدي نيست كه تنها از سوي امام خميني (ره) مطرح شده باشد بلکه اکثر قریب به اتفاق علماء بزرگ اسلامی ،اصل ولايت فقيه را مسلّم دانسته و اختلافشان تنها در مورد حدود اختیارات فقیه می باشد.
مرحوم محقق كركي ، محقق اردبيلي ، مرحوم علاّمه نراقي ، صاحب جواهر و... نظریه ولایت مطلقه فقیه را پذیرفته اند و از از آن با عناويني: چون: نيابت عامّه فقيه، ولايت عامّه فقيه، ولايت مطلقه فقيه و يا مبسوط اليد بودن فقيه ياد كرده اند .
نکته قابل ذکر این است که در بحث ولایت مطلقه فقیه ، نباید بین جانشینی امام معصوم (ع) و مقام معنوی فقهاء ، خلط مبحث پیش آید . معمار کبیر انقلاب اسلامی در این باره می فرمایند :
"وقتي كه مي گوييم ولايتي را كه رسول اكرم(ص) و ائمه(ع) داشتند، بعداز غيبت فقيه عادل دارد، براي هيچ كس اين توهّم نبايد پيدا شود كه مقام فقها همان مقام ائمه(ع) و رسول اكرم(ص) است؛ زيرا اينجا صحبت از مقام نيست ، بلكه صحبت از وظيفه است. ولايت يعني حكومت و اداره كشور و اجراي قوانين شرع مقدس."[4] " از جهت مقام معنوي و فضائل, هيچ كس با پيامبر(ص) و امامان معصوم سنجيده نمي شود. حتي براساس پاره اي از روايات, امامان(ع) از ملائكه مقرب الهي و پيامبران مرسل, بالاترند."[5]
اگر امام خميني (ره)از ولايت مطلقه فقيه سخن گفته، نمي خواهد بگويدكه مرتبه وليّ فقيه با پيامبر(ص) و امامان(ع) يكي است. امام خميني براي دفع اين توهم، در كتاب البيع ، ولايت و خلافت را به دو گونه تقسيم مي كند:
الف . ولايت و خلافت الهي تكويني: اين گونه ولايت، ويژه اولياء اللّه، همانند بپامبران و امامان معصوم(ع) است. ب . ولايت اعتباري جعلي: مانند: جعل و نصب که از باب نمونه رسول خدا(ص) علي(ع) را به عنوان خليفه مسلمانان نصب نمود . بي گمان، ولايت تكويني، چه نسبت به انسان و چه غير آن از شؤون وليّ فقيه نيست .[6] اطلاق ولايت نيز ناظر به اين معني نيست. اين گونه ولايت در عالي ترين و كامل ترين مراتب آن، تنها براي خداوند ثابت است. امّا پيامبر اسلام(ص) و ديگر پيامبران و امامان معصوم(ع) و حتّي برخي از اولياء اللّه نيز، مرتبه اي از ولايت تكويني را با اجازه خدا دارند. همه معجزات پيامبران و امامان و پاره اي از كرامات اولياءاللّه، گونه اي تصرف از سوي آنان در نظام تكويني با اجازه خداوند است.
امّا ولايت به گونه دوّم، قابل انتقال است و دليلي ندارد كه اختيارهاي وليّ فقيه، در اين بُعد (اداره كشور و اجراي قوانين) كم تر از پيامبر(ص) و يا امامان معصوم(ع) باشد. امام خمینی (ره) در این باره می فرمایند:
"همه اختيارهايي كه پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) در امور حكومت و سياسي دارند، فقيه نيز همان اختيارها را دارد. خردمندانه نيست كه معصوم(ع) با فقيه در اين جهت فرق داشته باشند، چون حاكم، هر كه باشد، بايد احكام شريعت را اجرا و حدود الهي را بر پا دارد".[7] همچنین حضرت امام در كتاب ولايت فقيه هم، به روشني از نبود فرق بين معصوم(ع) و فقيه در امور حكومتي سخن گفته است.[8]
بنابراین آشکاراست که در دروان غیبت معصوم (ع) ، رهبری جبهه حق ، به نیابت از امام معصوم بر عهده ولی فقیه می باشد و آنهایی که در برابر ولی فقیه می ایستند – با هرنوع توجیه و دلیل کذایی – قطعا و یقینا در جبهه باطل جاگرفته اند .
..................................................................................................................
نگاهی گذرا به عملکرد منافقین و رهبران جبهه باطل در حوادث بعد ازانتخابات ایران :
منافقین چون به صورت شفاف موضع خود را معلوم نمی کنند ، همواره در مسایل مختلف سیاسی ، اعتقادی و... به گونه ای دوپهلو و یا چندپهلو ، اظهار نظر میکنند که نه رفتارهای گذشته شان زیر سوال رود ونه پل های آینده خیالیشان ، ویران گردد .
پس از طرح و اجرای نظریه ولایت فقیه از سوی امام خمینی (ره) بسیاری از افراد بودند که از همان ابتدا این تئوری را نه در نظر قبول داشتند و نه در عمل . این دسته از افراد از همان ابتدای راه انقلاب ، راهشان را از مسیر خط امام (ره) جدا کردند و راهی دیگر را برگزیدند . اما عده ای دیگرهم بودند که از همان ابتدا اصل ولایت فقیه امام خمینی ( ره) را قبول نداشتند ولی بدلایل مختلف ، این مخالفت خود را علنی نکردند که برخی از این دلایل عبارت بودند از : احساسی شدن و جوگرفتن شان ، رودربایستی با امام (ره) ، ملاحظات مختلف ، منفعت پرستی و ... و به طور خلاصه هر راهی غیر از راه پذیرفتن با تعقل و تعمق و اعتقاد از جان و دل . این افراد در موقعیت های مختلف ، عدم اعتقاد به ولایت فقیه را در عمل اثبات نمودند مانند نوشاندن جام زهر به امام (ره) در پذیرفتن قطع نامه و قضیه برکناری منتظری و ...
" موسوی خوئینی ها در یکی از کلاس های درسش در یکی از واحدهای دانشگاه آزاد عنوان می کند ولایت مطلقه فقیه اساساً مساله قابل قبولی نیست و نمی شود آن را پذیرفت. از وی سوال می شود شما که جزء گروه محوری بودید که در زمان امام(ره) کسانی را که نسبت به مساله ولایت فقیه تشکیک عملی کرده بودند به ضدیت با اسلام متهم کرده و گفتید ضد انقلاب و طرفدار اسلام آمریکایی هستید پس چطور این حرف را می زنید؟» موسوی خوئینی ها گفته بود« من زمان امام(ره) هم ولایت مطلقه را قبول نداشتم اما از آنجایی که امام جاذبه فوق العاده ای داشت و ما نیز از شاگردان ایشان بودیم رویمان نمی شد جلوی امام مخالفت کنیم اما حالا که این شرایط نیست، من می گویم از ابتدا هم این مساله را قبول نداشته ام»".9
حکایت میرحسین موسوی نیز همین گونه است . "حیدر رحیم پور ازغدی" از اعضاء و موسسین حزب جمهوری اسلامی که از دیرباز با میرحسین موسوی و اندیشه های او آشنایی نزدیک داشته و همکار تشکیلاتی یکدیگر بوده اند در مصاحبه ای درباره بیانیه های گستاخانه موسوی و هنگامی که بسیاری از مردم و صاحب نظران ، از یاغی گری های موسوی در فرداروز انتخابات ، بهت زده شده بودند ، دچارهیچ گونه تعجب و شگفتی نشد زیرا او از همان ابتدا موسوی و اندیشه هایش را می شناخت و آگاهی کامل داشت :
"جناب آقاي موسوي با چنين ته ذهني هيچگاه همه جانبه، راهنماييهاي روحانيت اصيل را نميپذيرفتند و فقط از باب مصلحت، تمكين ميكرد و رهبري امام را هم تنها از اين رو پذيرفته بودند كه امام را انقلابي بزرگي ميدانستند ، نه مرجعي فقيه كه بر پايه مذهب عدل و اختيار و اساس كتاب و سنت، رهبري ميكند. متأسفم كه اين را مينويسم. من، خود از ايشان در جلسهاي در همان دههی 60 شنيدم كه فرمودند ما شاه را از كشور بيرون نراندهايم تا دوباره با دست خودمان براي خود شاه بسازيم!"
و این موضوع بدین معناست که فهم موسوی از نظریه ولایت فقیه دقیقا معادل است با نظام شاهنشاهی و از دید او شخص ولی فقیه برابر است با شخص شاه ! این تمام فهم موسوی از نظریه ولایت فقیه امام خمینی (ره) است .
به همین دلیل است که موسوی چون به امام (ره) در جایگاه ولی فقیه اعتقادی ندارد ، به شاخص های ارائه شده از سوی خمینی کبیر (ره) هم در تشخیص حق از باطل هیچ اعتقادی ندارد :
"آمريکا هر چه به حکومت ما فحش بدهد و به مجلس ما فحش بدهد يا به افراد فحش بدهد، پيش مردم، آنها معتبرتر ميشوند و از آن طرف، منحرفين هر چه شما را بدگوئي کنند برايتان بهتر است. مصيبت آنوقت بود که از شما تعريف کنند. اگر چهار مرتبه آمريکا ... تعريف کند از يک کسي، تعريف کند از يک چيزي، مردم ميفهمند اين عيبي دارد که اينها تعريف ميکنند از او"[10]
"آن روزي را که آمريکا از ما تعريف کند بايد عزا گرفت. آن روز که کارتر و ريگان از ما تعريف کنند معلوم ميشود در ما اشکالي پيدا شده است. آنها بايد فحش دهند و ما هم بايد محکم کارمان را انجام دهيم . "[11]
این جملات فقط نمونه هایی از بیانات امام خمینی (ره) است اما میرحسین موسوی در قبل و بعد از انتخابات، چگونه عمل می کند ؟
به عنوان مثال ، میرحسین در مورد (باراک اوباما) معتقد بود که : او با ما ست ! و این را در فرصت های متعدد تحت پوشش عناوین مختلف بیان می کرد:
" اشپیگل ـ شما صحبتی از سیاست خارجی نکردید. آیا شما هم مانند اقای احمدی نژاد نسبت به پیشنهاد باراک اوباما برای گفتگوی مستقیم مردد هستید؟ موسوی ـ لحن آقای اوباما تفاوت زیادی با لحن جرج بوش دارد. اما صحبت های وی باید با عمل همراه باشد. ما به دقت زیادی تحولات آینده را رصد می کنیم .اگر عملی همراه این صحبت ها باشد چرا ما مذاکره نکنیم؟!" دیالوگ فوق بخشی از مصاحبه قبل از انتخاباتی میرحسین موسوی با روزنامه اشپیگل بود . این اظهارنظر که به اعتقاد ما و دوستان ما لحن سخن اوباما با روسای جمهور قبلی فرق می کند و یا حمایت قاطع و متقابل میرحسین از فرزندان معنوی اوباما و آمریکاییان در ایران - نظیر نهضت آزادی و سازمان مجاهدین و جبهه مشارکت و ... – همه نشاندهنده دیدگاه میر حسین در مورد باراک اوباما بود که قویا معتقد بود : او با ماست !
الیته اوباما در حوادث پس از انتخابات نشان داد که او با آنها ست . به عبارتی دیگر حمایت صریح و آشکار حسین بارک اوباما و یارانش از" اغتشاشگران در بند سبز" و پیوستن یاران اوباما - از یاران هنری نظیر مدونا وگوگوش و مخملباف گرفته تا یاران و جیره خوران سیاسی او نظیر بنی صدر و مسعود و مریم رجوی و..- به جنبش سبز، همه اینها صدق و صحت دیدگاه میرحسین در مورد اوباما را به اثبات رسانید چرا که میر حسین از همان ابتدا به دوستان خود دلداری میداد و می گفت :
دوستان من ! عزیزان من ! ناراحت نباشید ، مضطرب و نگران نباشید زیرا که : اوباماست !
و اینها همه در حالیست که موسوی همچنان مفتضحانه ادعای پیروی راه امام (ره) را بر زبانش چیز چیز می کند و کسی نیست از آقای مهندس بپرسد که :
جناب مهندس چیز ! این چه چیزیست و چه خط امامی است که خانم چیز-مدونا- که مبتذل ترین خواننده رقاص و چیز یهودی به شمار می رود از آن چیزحمایت می کند؟ !
"فَرِيقًا هَدَى وَفَرِيقًا حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلاَلَةُ إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاء مِن دُونِ اللّهِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُّهْتَدُونَ" ﴿30﴾
"در حالى كه خداوند گروهى را هدايت نموده و گروهى گمراهى بر آنان محقق شده است زيرا آنان شياطين را به جاى خدا دوستان خود گرفتهاند و مىپندارند كه راهيافتگانند " ( سوره مبارکه اعراف آیه 30 )
جالب است که بدانید در قسمت آخر آیه ، خداوند به این جماعت متوهم و خیال خامشان پوزخند میزند چرا که این جماعت علی رغم آشکار بودن ضلالت و گمراهیشان ، به دروغ و به قصد فریب مردم ادعا می کنند که از راه یافتگانند !!!
سخن کوتاه میکنم و سنت ازلی و ابدی عالم را یادآور می شوم که درعالم خلقت ، همه نزاع ها و درگیری ها در تقابل و رودررویی دو جبهه ، خلاصه می شوند که عبارتست از :
یا با خدا ؛ یا با شیطان
و بر اساس همین سنت تغییر ناپذیر پروردگار عالمیان است که تقابل جبهه حق و باطل اینگونه ادامه می یابد :
یا علوی (ع) ؛ یا رجوی
یا فاطمی (س) ؛ یا خاتمی
یا باحسن (ع) ؛ یا ابوالحسن
یا با حسین (ع) ؛ یا میرحسین
واین چنین است رسم دهر که این گونه به تماشای نبرد خیر و شر می نشیند ! |