جستجو در سايت
صفحه اصلي      آرشيو      پيوندها      درباره ما      ارتباط با ما      RSS چهارشنبه 17 \ 6 \ 1389    
چرا مي خواهند احمدي نژاد نباشد

  |           Share/Save/Bookmark

براي شروع، تحليلي از وضعيتي ما در نظام بين‌المللي كه البته در چند سال اخير، دستخوش يكسري تحولات شده ارائه فرماييد.


موضوعي كه حداقل در 200- 150 سال گذشته در مناسبات بين‌المللي و روابط بين‌الملل و پهنه‌ جهاني مطرح بوده، اين است كه 4-3 كشور قدرتمند، بازيگر اصلي بوده‌اند و از بين آنها هم يكي، دو كشور مطرح‌تر بوده و به ترتيب جايگزين شده‌اند؛ زماني پرتغال، بعد اسپانيا، زماني انگليس در دوره‌اي فرانسه و مدتي روسيه از جمله اين كشورها بودند. اينها قدرت‌هاي شاخص 200 سال گذشته محسوب مي‌شوند كه در عصر و شرايط خاصي به مرور بعضي‌هايشان حذف شدند. پرتغالي كه امروز شما مي‌بينيد يك كشور معمولي است؛ مگر اينكه تيم ملي فوتبالش، مقامي بياورد تا مردم دنيا بدانند كشوري به نام پرتغال وجود دارد يا اسپانيا كه با رئال مادريد و بارسلونا شناخته مي‌شود؛ اگرنه در پهنه مناسبات جهاني قدرت قابلي نيستند. آنچه روم يا امپراتوري روم شناخته مي‌شد، بخشي از آن امروز در ايتاليا و بخشي در كشور روماني است و ديگر محلي از اعراب ندارد يا يونان 2500 سال پيش، امروز يك كشور معمولي است؛ در واقع در پهنه مناسبات امروز، اصلا يونان محلي از اعراب ندارد. خب! آن چيزي كه مطرح است، اين است كه همواره جابه‌جايي قدرت‌هاي جهاني و انتقال از يك قدرت جهاني به قدرت جهاني نوظهور، يك فرآيند و پروسه‌اي را طي مي‌كرد؛ اما امروز در يك گردنه تاريخي از اين نوع قرار داريم. جابه‌جايي قدرت‌ها دارد صورت مي‌گيرد؛ ابرقدرت‌هاي جهاني تغيير مي‌كنند و تعويض مي‌شوند و دقيقا معلوم نيست قدرت فائق آينده چه كشوري است. بالاخره يك دوره‌اي، انگلستان كه وسعت آن، يك‌ششم ايران يعني به اندازه استان سيستان و بلوچستان ما است، بر همه كره زمين سلطه داشت و همه كاره دنيا بود و ضرب‌المثل شده بود كه: «آفتاب در سرزمين‌هاي تحت سيطره انگلستان، غروب نمي‌كند». بر استراليا تا هند، محدوده خليج‌فارس تا آفريقا، خود ايرلند و كانادا و... سلطه داشت؛ اما همين كشور بعد از جنگ دوم جهاني ضعيف شد و مجبور شد به استقلال هند تن بدهد؛ آن چيزي كه به «انقلاب هند» معروف شده است، خيلي هم ماهيت انقلاب نداشت؛ انگليس ضعيف شد و نتوانست جلوي حركت «مهاتما گاندي» را بگيرد و هند، مستقل شد. انگلستان به بعضي از كشورهاي آفريقايي هم اجازه داد مستقل شوند؛ انگليس در جنگ دوم جهاني زير بمباران شديد هيتلر، منهدم شد و «چرچيل» براي حفظ كشورش، شوروي آن روز را وادار كرد كه وارد جنگ شود تا بقاي انگلستان را حفظ كند. خب! در مرحله بعد هم، قدرت نوظهوري مثل آمريكا، بعد از جنگ دوم جهاني آمد به‌عنوان ابرقدرت مطرح، نهادينه و تثبيت شد. در آن دوره، انيميشن، تازه در ميدان فعاليت‌هاي هنري موضوعيت پيدا كرده بود و يكي از كارتون‌هايي كه در دنيا خيلي مطرح بود Super Man (ابرانسان) بود كه مي‌خواست در ذهن مردم دنيا جا بيندازد كه «آمريكايي» انسان نيست؛ «ابرانسان» است. وقتي خود آمريكايي‌ها به خودشان قبولاندند سوپرمن هستند، كشورشان آرام ‌آرام سوپرمن شد و مردم دنيا هم پذيرفتند. اين انتقال طي مراحلي صورت گرفت يعني انگليس پذيرفت آرام آرام از بعضي حوزه‌ها خارج شود؛ مثل خليج فارس و جاهاي ديگر و اين خلأ را ايالات متحده پر كرد و تثبيت شد. از سوي ديگر فرانسه هم تضعيف شد و بعضي ميدان‌ها را به آمريكا واگذار كرد. ايتاليا هم در شمال آفريقا تضعيف شده بود و آمريكا جاي آن را گرفت. البته شرايط بعد از جنگ دوم جهاني به شكل ديگري، به ظهور يك ابرقدرت ديگر نيز منتهي شد كه «شوروي» بود و در مقابل آمريكا قرار گرفت. اين 45 سال (1990-1945) دوره «جنگ سرد» ناميده مي‌شود و به دو قطب چپ و راست، آبي و قرمز و «ليبراليسم –كاپيتاليسم» و «ماركسيسم- سوسياليسم» تقسيم شد. جهان هم پذيرفت كه دو ابرقدرت شاخص وجود دارد و بايد از قدرت‌هاي دست دوم كه انگليس، فرانسه و چين بودند نيز تبعيت كند. اينها همان پنج كشوري‌اند كه صاحب حق غيرعادلانه «وتو» شدند. اين پنج كشور به سلاح اتمي هم دست پيدا كرده و در قدرت نظامي هم، خودشان را تثبيت كردند. از نظر قدرت سياسي و اقتصادي هم آرام آرام نظام جهاني را در اختيار گرفتند. اما ما امروز در مرحله حساسي قرار داريم كه جهان به آرامي مي‌رود تا به انتقال از يك ابرقدرت به ابرقدرت ديگري يا از ابرقدرت فائق و مطلق به ابرقدرت‌هاي متوسط و كوچك‌تر منطقه‌اي تن بدهد يعني از سال 1991 ميلادي(1370 هجري خورشيدي) كه شوروي فرو‌پاشيد و روسيه ضعيف شده به وجود آمد، يك ابرقدرت شاخص به نام ايالات متحده داشتيم كه سعي مي‌كرد خودش را محور قرار دهد و امنيت جهان را تك‌قطبي و تك ژاندارمي تعريف كند و بقيه در حاشيه عمل كنند. اما امروز اين قدرت فائق در حال فروپاشي و تضعيف است و هيچ جايگزيني با اين ظرفيت متصور نيست. ما در مقابل واگرايي ايالات متحده يعني 51 ايالتي كه نسبت به هم واگرايي دارند، ديديم كه اتحاديه اروپايي از سال 1992 (بعد از امضاي پيمان ماستريخت[شهري در هلند]) به سمت همگرايي و يكپارچه شدن رفت. البته امروز اتحاديه اروپايي با وجود بيش از 500 ميليون نفر جمعيت در 27 كشور اين اتحاديه و با وجود اينكه جمعيت آن، 200 ميليون نفر بيشتر از جمعيت آمريكاست، امكان اينكه خلأ قدرت آمريكا را بتواند در آينده‌اي نزديك پر كند، ندارد. روسيه هم همين مشكلات را دارد. چين و هند هم كه دو قُلي هستند كه در قاره آسيا سر برآوردند، به دليل مشكلات عديده؛ از جمله نداشتن «نرم‌افزار تئوريك انديشه فائق، رشد جمعيت و كمبود منابع» اين قابليت را ندارند كه يك ابرقدرت تعيين‌كننده در نظام جهاني باشند.
يعني نمي‌توانند امپراتور جهان باشند؟


بين امپراتوري و امپرياليزم بايد يك فرق اساسي قائل شد. زماني كه كشوري امپراتور است، ماهيت يك انساني را دارد كه جوان است، خانواده تشكيل داده، نيروي كار خوبي دارد، مي‌تواند به ديگران كمك كند، به خانواده، همسرش، بچه‌ها، پدر و مادرش، به همه مي‌تواند كمك كند. امپراتور اين‌گونه است. امپراتور در شرايطي كه ماهيت امپراتور پيدا كند، مي‌تواند ديگران را كه از خودش ضعيف‌تر هستند، تغذيه كند و تحت پوشش خود قرار دهد اما زماني كه از يك مرحله‌اي عبور مي‌كند، مثل رسيدن انسان به سن پيري، فرتوت مي‌شود. البته همچنان همان اقتدار و ابهت را دارد اما ديگر نه تنها نمي‌تواند همه را تامين كند، بلكه به كمك و حمايت ديگران هم نياز دارد كه اين مي‌شود «امپرياليزم». در مرحله قبلي مانند يك قله‌اي بود كه مردم از دامنش با نزولات آسماني (باران، برف و...) تغذيه مي‌كردند ولي وقتي تبديل به امپرياليست مي‌شود كه به اصطلاح به آن «جهانخوار» مي‌گويند، مانند تبديل شدن قله به يك گودال است يعني از محيط‌هاي پيرامون و اطراف خودش مي‌مكد و همه چيز را جذب مي‌كند. امروز ما با پديده امپرياليزم روبه‌رو هستيم؛ اما آمريكا ديگر آن توانايي را براي تامين كشورهاي ديگر ندارد. ديگر آمريكا، آن آمريكا‌ي مطرح در اروپا و جهان نيست؛ ديگر آمريكاي دهه 1960 نيست. در دولت جان.‌اف.‌كندي، آمريكا طرح‌هايي را در كشورهاي مختلف پياده مي‌كرد و كمك‌هايي به كشورها مي‌كرد براي اينكه به دست شوروي نيفتند؛ اما امروز اينگونه نيست. امروز آمريكا بيشتر از هر كشور ديگري بدهكار است. سال 2008 ميلادي، ايالات متحده، 7/2 تريليون دلار بدهي خارجي داشت. البته اين عدد مربوط به قبل از آغاز فروپاشي اقتصادي غرب يا همان «بحران مالي جهاني» است يعني تازه اين دوره جديد حساب نمي‌شود. آن شرايط، متعادل بود و آمريكا چنين وضعيتي داشت يعني حتي اگر شما آن 7/2 تريليون دلار را رُند كنيد (3 تريليون دلار)، سه برابرش يعني 9 تريليون دلار، ايالات متحده بدهي خارجي داشته‌ است، اين ارقام خيلي وحشتناك است. كشوري كه چنين بدهي‌اي دارد، حالا مي‌خواهد تمام منابع دنيا را ببلعد.
البته نوع و ساختار امپراتوري انگليس، امپراتوري در واقع توسعه يافته بود و يك گسترش محيطي و جغرافيايي داشت و پيش‌‌رونده بود. در جاهايي كه با جنگ گرفته بود، امپراتوري ايجاد مي‌كرد. پس از جنگ دوم جهاني هم كه مجبور شد استقلال بسياري از مستعمراتش را بپذيرد، دوباره انگليس ‌ماند. فقط ديگر سيطره‌اي بر آفريقا و آسيا نداشت. اما الان درباره آمريكا اينطور نيست. آمريكا در سرزمين خودش جمع مي‌شود و آب مي‌شود، تجزيه و متلاشي مي‌شود. در چنين شرايطي مباني شكل‌گيري نظام كاپيتاليسم زير سؤال رفته است. ما مي‌گوييم جمهوري اسلامي، يك حكومت فرهنگي و ديني است. اگر در جمهوري اسلامي، اقتصاد دچار مشكل شود، يك مقوله است، سياست، قدرت دفاعي و نظامي دچار مشكل شود مقوله عارضي است، ذاتي نيست. اما اگر يك كشوري، حتي حكومت ديني داشت ولي مردم جامعه، برخلاف دين كه آمده توحيد را بگويد، نبوت را تبيين كند، عدل را قبول داشته باشد، امامت و معاد را بپذيرد، وسط خيابان، بت بگذارند و بپرستند، خب! از همان اصل اول كه توحيد است، نفي مي‌شود؛ اينجا جامعه مي‌شود جامعه شرك و به نقيض خودش تن مي‌دهد؛ حتي اگر حكومت، به اصطلاح ديني باشد. زماني يك حكومت دچار بحران مي‌شود و مولفه بنيادي‌اش زير سوال مي‌رود كه مردم مشرك، بت‌پرست و كافر شوند. وقتي فروپاشي اقتصادي در آمريكا عينيت پيدا كرد و ركود اقتصادي، بسيار شديد شد، بعضي از استادهاي اقتصاد در دانشكده‌ها گفته بودند، اين بحران نيست، مشكل نيست، نظريه‌هاي اقتصاد مدرن پذيرفته شده است؛ بحث بر سر اين است كه بنيان‌هاي يك جامعه كاپيتاليستي يا اصطلاحا سهام‌داري، قابل رفع و قابل حل است اما وقتي در جوهره و ذات سيستم، بحران به وجود مي‌آيد يعني در خود «اقتصاد»، اينجا ديگر به ندرت ممكن است بتوانيم فكر كنيم كه اين سيستم بتواند به اقتدار سابق خود برگردد. در نظر بگيريد اگر شرايط ‌گذاري به وجود آمد و سوبژه شكل گرفت - به عنوان يك قدرت - اين نرم‌افزار، پايه‌اش قبلا توليد شده است. آنجايي كه انگليس به يك امپراتوري گسترده تبديل مي‌شود، سيستم عاملش را قبلا «جان‌لاك» توليد كرده بود، يعني ليبراليزم را جان‌لاك ايجاد كرده بود. اينها فقط مي‌خواستند آن نسخه را بياورند عملياتي و كاربردي كنند، تبصره و حاشيه بزنند و جلو ببرند؛ اما اصل همان نسخه بهينه شده جان‌لاك بود. در ايالات متحده هم، نظريه جان لاك، بعد از تضعيف موقعيت انگليس تبديل به نرم‌افزار و سيستم عامل جامع آمريكا شد و آمريكا هم وقتي ابرقدرت شد، مناسبات سخت‌افزاري داشت و نرم‌افزار هم آماده بود پس همان ليبراليسم متأثر از تفكر فلسفي انگليسي را پي گرفت. امروز يكي از مشكلات بشر اين است كه هر دو سيستم عامل ماركسيسم و نئوماركسيسم و ليبراليسم و نئوليبراليسم ويروسي شده و قابليت كپي شدن و قابليت اينكه بتواند نياز بشر را روي كامپيوتر و سخت‌افزار اداره جوامع بروز بدهد، ديگر ندارد. در چنين شرايطي ما با اين دو مشكل چطور مي‌توانيم برخورد كنيم؟ حالا اين گردنه مهم تاريخي كه شيفت از ابرقدرتي به ابرقدرت ديگر را بايد شاهد باشيد و انتقال از يك سيستم نرم‌افزاري براي اداره جهان به يك سيستم نرم‌افزاري ديگر را بايد شاهد باشيم، درباره آمريكا مي‌گويد، بحران اقتصادي است. نكته مهم اين است كه بالاخره سيستم عاملي كه بايد بيايد و روي كامپيوتر همه جهان نصب شود و به همه كشورها، جوامع و اتحاديه‌ها فرمان دهد، چيست؟ مختصاتش كدام است، چه جوانبي دارد و چه كسي بايد آن را طراحي كند؟ اين سوال بدون پاسخ مانده. چه چيزي جلوي اين تغيير و تحول و دگرديسي را مي‌گيرد؟ نخستين موضوع سيطره نظام سلطه سابق است كه حاضر نيست كنار برود؛ الان مقاومت مي‌كند؛ الان چيزي به نام سازمان ملل متحد، منشور ملل متحد و شوراي امنيت و ... جواب نمي‌دهد. اصلاح اينها با توجه به اصلاح نيازهاي روز و ظرفيت‌هاي روز بايد باشد. خب! شكل آن چطور است؟ من مثالي مي‌زنم. غرب ادعا مي‌كند، دنبال تحقق دموكراسي است. براي تحقق دموكراسي هم مي‌گويند، در هر جامعه‌اي هر كسي يك راي دارد؛ اما الان شما به عينه مي‌بينيد در نظام دموكراسي جهاني، چين با يك ميليارد و 300 ميليون نفر جمعيت در مجمع عمومي سازمان ملل، يك راي دارد - صرفنظر از حق وتو - هند با بيش از يك ميليارد نفر جمعيت در مجمع عمومي يك راي دارد. طبيعتا نظام جهاني بايد به سمت اصلاح برود.


اما اگر اينگونه شود، آمريكا بسيار ضعيف مي‌شود.


همين‌طور است، قدرتي كه رهبرانش هميشه مي‌گفتند؛ ما بايد ريشه‌كني انسان ايراني را ببينيم، امروز خودشان ريشه‌كن مي‌شوند. پيام انقلاب اسلامي؛ صلح، رحمت و مودت است. اين صلح كه مي‌گويم همان صلح در مقابل جنگ نيست بلكه صلح در مقابل فساد است. پيام جمهوري اسلامي، پيام انقلاب اسلامي؛ صلح در مقابل فساد است. يك روزي بنيانگذار فقيد جمهوري اسلامي فرمودند، «آمريكا ام‌الفساد است». انقلاب اسلامي پيامش صلح و اصلاح است در مقابل فساد. اگر مساله اصلاح در اين چارچوب و موضوع، اصلاح در مقابل افساد است، ما بايد ببينيم با دگر‌ديسي حاصل از جابه‌جايي قدرت‌ها و تمدن‌ها و فروپاشي اينها چطور مي‌شود روند را اصلاح كرد نه‌اينكه يك كشوري در روي كره زمين تمدنش فرو بپاشد، حذف بشود و به اغماي تاريخي برود، به محاق برود و حذف بشود و هيچ حركت مثبتي هم جايگزين نشود. حركتي كه مدنظر من است و بحثي كه به اعتقاد من بايد مدنظر باشد، بحث ايجابي است يعني جايگزين جامعه آينده‌اي كه بر خاكسترهاي امپرياليسم يا امپراتوري سابق آمريكا پديد خواهد آمد، چيست؟ اين نكته مهمي است و نكته مهم‌تر اين است كه آيا بشر نبايد يك بار براي هميشه عبرت بگيرد كه اقتصاد مبنا نيست، ماديات مبنا نيست؟ اقتصاد يك بار براي هميشه امتحان بزرگي پس داد و شايد لازم باشد بشر نقش «پول» و «اقتصاد پول» را در زندگي عمومي بشر كمرنگ كند و سيطره بدهد. سوالي كه باقي مي‌ماند از انديشمندان مدرن و طرفداران مدرنيته است و لااقل پاسخي كه مدرنيته بايد بدهد،‌اين است كه در 300 - 250 سال گذشته قرار بود مدرنيته با رشد تفكر و تكيه بر انديشه بشر، اين مشكلات را حل كند؛ البته اين افق خيلي تيره و تارتر از چيزي است كه تصورش را بشود كرد. اگر از نظر مشكلات مالي و اقتصادي، آمريكا و غرب فرو نمي‌پاشيد، خيلي ها افق درازمدتي را براي جامعه غربي پيش‌بيني نمي‌كردند (از حيث مناسبات اجتماعي) بالاخره شما مي‌دانيد الان انسان غربي ديگر زاد و ولد زيادي ندارد به گونه‌اي پيكره اجتماعي اين تمدن، پير و فرتوت است و در افق آينده‌شناسي و تلقي‌هاي فيوچرشناسي افق روشني از حيث تفكر و با يك قدرت ويژه كه بيايد يك نظم جديدي بدهد با مدل‌هاي غربي و علمي امروزي، متصور نيست.


آغاز انقلاب اسلامي از سوي حضرت امام چقدر در روند تسريع در فروپاشي غرب تاثير داشت؟ در واقع انديشه انقلاب اسلامي و پيامي كه حضرت امام داشت چقدر مي‌تواند جايگزين اين دو نظام قبلي باشد؟


نكته مهمي كه در بحث شما هست، اثر تسريعي انقلاب اسلامي و امام راحل در فروپاشي و شكست نظام مادي است. در دهه 50، 60 و 70 ميلادي يا ماديت از حيث ليبراليسم بود يا ماديت از حيث سوسياليسم يا ماديات از حيث اصالت فرد يا ماديات از حيث اصالت جمع؛ اما با وقوع انقلاب اسلامي، مجددا خدا حضورش در زندگي بشر پررنگ شد.
در اينجا، مفهومي به نام عالم غيب، عبور از ماده، عدم توانايي ماركسيسم براي حفظ خودش و... معنا پيدا مي‌كند. ابتدا هم خيلي زودتر از اينكه كسي بتواند تصورش را بكند، سيستم اول (ماركسيسم) فروپاشيد. بنيانگذار فقيد جمهوري اسلامي حضرت روح‌الله (رض) 4سال پيش از فروپاشي ماركسيسم در نامه‌اي به صدر هيات رئيسه شوروي آن روز فرمودند، ماركسيسم را بايد در زباله‌دان تاريخ بجوييد.
اين بحران حالا براي غرب بويژه آمريكا نيز هست. بحران فقدان مبنا غرب و آمريكا را نابود مي‌كند. در نظام كاپيتاليسمي و سرمايه‌داري هم كه بانگ خوش‌بينانه‌ آقاي فرانسيس فوكوياما در نظريه «پايان تاريخ» كه ايدئولوژي ليبراليسم يا ايدئولوژي فاتح تاريخ قلمداد مي‌شد، اول توسط خودش در سال‌هاي بعد محل ترديد واقع شد كه نه اينگونه نيست كه «ايدئولوژي ليبراليسم» حرف اول و آخر باشد؛ نهالي كه روزي توسط مردم ايران و حضرت امام روح‌الله (رض) كاشته شد، قدرت‌هاي شرقي و غربي تصور اين را داشتند كه اين‌ را ريشه‌كن مي‌كنند اما امروز خودشان، يكي پس از ديگري در حال ريشه‌كن شدن هستند و اين نهال به درختي تناور تبديل شده و دارد روند بالندگي خودش را طي مي‌كند. جمهوري اسلامي امروز بحمدالله باليده است. الان نظر من اين است كه هركس بتواند براي آينده نظام جهاني سيستم عامل براي اداره جهان بشريت تعريف كند، افق 10 تا 20 سال آينده را در اختيار خودش خواهد گرفت. در آنجا البته افراد ديگري مثل كارل ماركس و جان ‌لاك نمي‌توانند يك نفري بنشينند و سيستم عامل بنويسند.
آنچه امام راحل رقم زد، طليعه‌اي بود كه مي‌تواند به روند آزمون و خطا منتج شود؛ به اينكه آن پيام جهاني و نرم‌افزار جهاني به سيستم عاملي براي اداره جهان تبديل شود.


خب! اين شكلش چطور بود؟


اول بايد انقلاب صورت مي‌گرفت و جريان دينمدار از حاشيه‌نشيني به متن اداره جامعه و روند آزمون و خطا وارد مي‌شد؛ موارد و مشكلاتي را بايد پشت ‌سر مي‌گذاشت و نسلي را تربيت مي‌كرد كه اين نسلهم‌زمان مدرنيته و آخرين نظريه‌هاي مدرنيته براي اداره جوامع را بخواند و تصحيح كند و در جامعه پياده شود.
اينك با نسلي در دنيا روبه‌رو هستيم كه ديگر آنچه در دست بيگانه است را يك گزاره مطلق، تصور و تلقي نمي‌كند؛ خب! طبيعي است به فكر مي‌افتد جايگزيني ايجاد كند. آنچه جنبش نرم‌افزاري و توليد علم تلقي شد، پاسخگوي اين بخش مناسبات شده و امروز مي‌رود اين اجزا را شكل بدهد. البته اساسا فرهنگ چيني امكان اينكه نرم‌افزار اداره جوامع را رقم بزند، ندارد و ژاپن و كره‌جنوبي نيز، اساسا در مرحله كپي تكنولوژي انسان غربي باقي مي‌مانند و در نسخه‌برداري از روي مدل‌هاي اجتماعي و ايدئولوژيك انسان‌هاي غربي، پابرجا هستند. آنچه «نرم‌افزار چيني» ناميده مي‌شود و بعدا با گزاره‌هايي از اقتصاد بازار و ليبراليسم غربي تلفيق شد، جوابگو نيستند و قابليت الگو شدن ندارند.
«شيتوئيزم ژاپني» نيز، پاسخگوي مشكلات امروز جامعه نيست كه هر ازگاهي، يا حزب ليبرال آنجا راي مي‌آورد يا گزاره‌ها و احزاب ديگر. صرفنظر از تكنولوژي پيشرفته‌ جوامع شرقي و رشد پفكي اقتصادي، افق انسان شرقي براي اينكه قدرت فائق آينده جهان باشد، افق تيره و تاري است. انسان «هندي» هم در هندوئيسم، حرفي براي اداره جهان ندارد و اساسا اصالت را به يك منجي نمي‌دهد. آنچه هست، همان گزاره‌هايي است كه در قبل بحث شده (در كتاب‌هايشان) و بشر به آنها تأسي كرده. هند، امروز با يك جمعيت بشدت‌ رو به افزايش، تخريب گسترده محيط‌زيست و منابع محدود و حجم عظيمي از شكم‌هاي گرسنه،‌ نمي تواند الگوي مناسبي براي انسان جهاني باشد. روسيه نيز در معضل كاهش جمعيت و مساله فقدان هويت مي‌سوزد و اروپا نيز تمام تلاشش اين است كه خودش را حفظ كند؛ يعني سرعت كاهش جمعيت و فروپاشي منابع انساني به قدري آزاردهنده است كه قدرت ملي را روز به روز بيشتر تضعيف مي‌كند. اين وضعيت سراغ اروپا آمده و اروپا در اين انحطاط منابع انساني و اخلاقي جلو رفته است. من فكر نمي‌كنم برزيل در قواره‌اي باشد كه در پهنه جغرافيا، محلي براي عرض اندام داشته باشد؛ آفريقا هم كه الان عقب‌ نگه داشته شده و عقب‌ مانده است؛ مي‌ماند جمهوري اسلامي ايران. جمهوري اسلامي در دهه چهارم خودش كه دوره گذار از گردونه امروز ترسيم شده - كه شيفت و جابه‌جايي از يك قدرت يا قدرت‌هاي جهاني و لابي قدرت‌ها و جايگزيني تفكر بيولوژيك يا يك تفكر خاصي كه بتواند پاسخگوي نياز بشر امروز باشد- اين پاسخگويي را اگر جمهوري اسلامي برايش برنامه بريزد، مي‌تواند قدرت نخست نرم‌افزاري جهان شود. با پيش‌بيني صحيح، بايد سال 2035 – 2030 را در نظر گرفت؛ يك بازه زماني 20 تا 25 ساله. اين دوره گذار ربع قرني، فرصتي بسيار طلايي است براي جمهوري اسلامي كه در دهه چهارم زمينه‌ها و مقدمات توليد آن نرم‌افزار كه مي‌توانيم از آن تحت عنوان سيستم عامل ياد كنيم را به وجود آورد.


آقاي دكتر! مي‌خواهيم از اين زاويه كه شما مطرح كرديد، يعني ورود به سيستم ‌عامل آينده و «نه» گفتن به دو نوع سيستم فكري و اقتصادي ماركسيستي و ليبراليستي، درباره دولتي كه بعد از جنگ روي كار آمد، نظر دهيد.


اگر اجازه بدهيد من طور ديگري اين را مطرح كنم و يك جمع‌بندي بكنم از بحث‌هايي كه تا الان شد؛ بعد مسير بعدي را آنطور كه از صحبت‌هاي شما برداشت كردم، ادامه دهم. در واقع بحران اقتصادي‌اي كه در آمريكا شروع شده و به جهان رسيده و ريشه آن در اقتصاد كاپيتاليسمي بود مي‌شود يك تحليل نشانه‌شناختي از آن كرد به اين معنا كه در واقع بحران اقتصادي آمريكا اولاً و بالذات خيلي بحران اقتصاد خود آمريكا نبود و اينكه ريشه در خود اقتصاد كاپيتاليسمي داشت؛ دوم اينكه اين فقط يك بحران ساختاري نيست؛ نشانه‌اي از بحراني فراتر از ساختاري است، يك بحران در ماهيت تمدن جديد و در ماهيت ساختار نظام بين‌الملل است كه ريشه در آن پارادايمي كه اين را برساخته است، دارد، لذا تحليلش هم فقط با رجوع به ساختار معيوب اقتصاد دنيا و حتي ساختار سيستم بين‌الملل نمي‌تواند ما را در شناخت كامل آن راهنمايي كند. پس، از اين مي‌توان نتيجه گرفت كه علاوه بر ساختار جهان فعلي، پاردايمي هم حاكم هست و ما در حال يك دوره گذاريم، گذار پارادايمي و به قول خودشان «پارادايم شيفت»، پس هم ما در حال گذار ساختاري هستيم و در حال حاضر در حال گذاريم، هم دنيا؛ اما پارادايم جديدي هم عملاً تبيين نشده يا به معناي ديگر هنوز به صورت ورژن جديد در دسترس قرار نگرفته. اگر آمريكا را به عنوان عصاره تمدن 400 ساله غرب بگيريم، الان آمريكا تبديل به كانون تحول اين پارادايم شيفت شده؛ هم چرخش ساختاري، هم چرخش پارادايمي. حالا اگر رجوع كنيم به اين معنا كه شكل‌گيري هر ساختاري بويژه در حوزه تمدني به اين شكل است كه اول انديشه‌اي شكل مي‌گيرد، بعد بر مدار آن انديشه، ساختار شكل مي‌گيرد، بنابراين مي‌توان گفت، انحطاط هم، اين‌گونه شروع مي‌شود، افول هم، همين طور؛ يعني اول در ذات آن تفكر و انديشه يك بحراني شكل مي‌گيرد، بعد سرايت مي‌كند. خب! اين انحطاط را ما تقريبا مي‌دانيم كه از صد سال پيش، افراد فرهيخته خود غرب هم ديدند مثلاً افرادي مثل «نيچه» و بعد «هايدگر» و بعد پسامدرن‌ها كه اصلاً آمدند زير همه چيز زدند يعني صحت حقايق را زير سوال بردند و همه چيز را بردند در فضاي گفتمان و زبان و ... منتها بحثي كه الان هست اين است كه ما الان در دوره «گذار»يم و در يك شرايط شكننده‌اي بسر مي‌بريم يعني الان بحثي كه وجود دارد، بحث اين نيست كه آيا آمريكا سقوط مي‌كند يا نه‌؟ بحث اين است كه بعد از سقوط آمريكا، چه بايد كرد يعني در واقع اين موضوع، پذيرفته شده است براي تمام دنيا كه آمريكا در آينده نه‌چندان دور، فرو مي‌پاشد؛ در نتيجه بحث جايگزيني مطرح است. همان‌طور كه خودتان خيلي خوب مطرح كرديد، تمدن‌هاي غرب و آسيايي توان پاسخگويي و تبديل شدن به ابرقدرت را ندارند، اما چيزي كه مهم است، اين است كه در اين دنيايي كه هنوز به اين مرحله هم نرسيده بود، يك اتفاقي افتاده بود كه عملا به همه 400 سال گذشته يك «نه» بزرگ گفت و آن هم، انقلاب اسلامي ايران بود. انقلاب اسلامي يك حرف جديدي را مطرح كرد. براي زدن يك حرف جديد، جسارت لازم است يعني شما در فضايي كه در يك پارادايم حاكم، يك حرف حاكم است، نهادينه شده و ساختارهايي متناسب با خودش هم ساخته حالا يكي بخواهد يك حرف تازه بزند؛ خب! جسارت زيادي را مي‌طلبد. حضرت امام خميني قدس‌سره‌الشريف، اين جسارت را داشتند و با جسارت تمام حرفشان را زدند و 10 سال هم روي اين حرف‌ ايستادند؛ منتها ما شاهد بوديم، بعد از حضرت امام، به دلايل متعددي، آن حرف تبديل به زبان جديد و تفكر تبيين‌شده نشد. حتي ما مي‌توانيم بگوييم، نه تنها متوقف شديم كه يك عقبگرد هم داشتيم به اين معنا كه ما نه‌تنها آن تفكر را تبيين نكرديم، نرفتيم براساس تبيين آن تفكر ساختارهاي جديدي هم بسازيم و متاسفانه در عوض آمديم در يك مقطعي هم حتي به لحاظ فكري و پارادايمي رفتيم در دل نظام بين‌الملل هضم بشويم؛ در دل نظامي كه خودش دچار بحران است و از صد سال پيش مي‌گويند بحران‌زده است. حالا من نمي‌خواهم خيلي بحث را به فضاي سياسي ببرم اما مي‌خواهم بگويم، از يك مقطعي (سوم تيرماه 84)، ما ديديم دوباره همان حرف انقلاب، مطرح شد و در عرض سه‌- ‌چهارسال اخير، اين حرف با جسارت در دنيا طنين انداخته.


من سوالم اين است كه اولاً اين جسارتي كه در ايران با روي كار آمدن دولت دكتر احمدي‌نژاد شكل گرفت، در تسريع اين دوره گذار يا در فرآيند يا روندش چقدر موثر بوده و در ثاني، براي شكل‌گيري دوره آينده كه ما درك و تصوير مبهمي از آن داريم و نمي‌دانيم آن انديشه‌اي كه بايد تبيين شود، واقعاً زواياي كاملش به چه صورت است، چه كنيم؟


زواياي مبهم و تاريك زيادي براي ما وجود دارد و ساختارهايي كه بايد متناسب با آن شكل بگيرد، هنوز درك روشني از آن نداريم؛ ولي واقعيت اين است كه يك حرفي با همان جسارت، دوباره مطرح شده و بايد ببينيم، اين تاثيرش در اين روندي كه ما داريم مي‌رويم (روند دوره گذار) چقدر است و چقدر مي‌تواند به ما در حاكم كردن اين حرفي كه فعلاً فقط كانونش، ايران است، در جهان كمك كند. اين عقب‌نشيني براي اين بود كه دولت‌هاي موسوم به سازندگي و اصلاحات به ترتيب تلاش كردند براي توسعه اقتصادي و توسعه سياسي سيستم عامل تنظيم كنند كه به اعتقاد من، اين يك انحراف بوده است. زمان حضرت امام كسي درصدد ايجاد سيستم عامل برنمي‌آمد. سيستم عامل و تبيين تئوري پايه و انديشه معنايي براي ايجاد يك نظام، كار خود حضرت روح‌الله‌(رض) بود. در دوره بعد متاسفانه دولت‌ها بنايي را گذاشتند كه هر يك رفت به سمت اينكه بيايد و سيستم عامل را تبيين كنند، در حالي كه ادراكي از سيستم‌ها نداشت.
هيچ كدام از اين دولت‌ها، ادراك اينكه اساسا اداره يك جامعه پيچيده، سيستم عامل مي‌خواهد را نداشتند؛ اما در همان حد فهم خودشان مباني، نظريه‌ها و ديدگاه‌هايي‌ را پياده كردند كه در واقع، آوردن يك سيستم عامل جديد بود. وقتي دولت سازندگي آمد، ليبراليسم‌ را «لاجرعه» سر كشيد و پياده كرد (به عنوان نسخه نجات‌بخش!!) آن هم متأثر از تجويزهاي بانك جهاني و صندوق بين‌المللي پول كه هيچ قرابتي با انديشه پايه در انقلاب اسلامي نداشت. دولت اصلاحات هم آمد به سمت جامعه مدني غربي و نسخه‌هايي از اين دست.
خب! دولت اصلاحات هم اين حرف‌ها را توليد كرد. الان هم مي‌بينيم، 250 نفر از كساني كه آن حرف‌ها را در دول سازندگي و اصلاحات با بودجه‌هاي دولتي در آن 16 سال تئوري‌سازي مي‌كردند، روزنامه و مجله راه مي‌انداختند، در مراكز متعدد كتاب مي‌نوشتند و منتشر مي‌كردند و تريبون داشتند و بلندگوي اين انديشه بودند، امروز در خاك ايالات متحده، به جمهوري اسلامي فحش مي‌دهند؛ يعني اگر قرار شد كسي مشخص كند كه انحراف و انحطاط حركت يك دوره‌اي به چه چيز بوده، مي‌گويند، «تو اول بگو با كيان دوستي/ پس آنگه بگويم كه تو كيستي». ميزان انحراف از موضع‌ اصيلي را كه در انقلاب اسلامي در سال 57 مشخص شد و نگاه امام راحل و نگاه اسلام را و آن را با 250 نفر از كساني كه در دوره‌هاي سازندگي و اصلاحات، عضو تشكل دانشجويي بودند، روزنامه‌نگار، نويسنده، استاد دانشگاه، نماينده مجلس و معاون وزير بودند و در دوره 16 ساله حاكميت «طرفداران مدرنيسم» سيطره داشتند، مقايسه كنيد. امروز آنها كجا هستند و چه مي‌كنند؟ اين افراد در زمان خودشان قائل به تغيير سيستم عامل در جامعه اسلامي ايران بودند يعني قائل به اين بودند كه بايد مباني نظري و عملي حكومت تغيير كند. بارها اينها حتي پيشنهاد كردند قانون اساسي تغيير كند و به رأي گذاشته شود؛ البته فقط براي حذف يك اصل ؛ «ولايت فقيه». خب! وقتي چنين انحرافي پيش آمده، ما پيش‌بيني مي‌كنيم، اگر در بر همان پاشنه بچرخد و در انتخابات آتي رياست جمهوري، مناديان همان تفكر، روي كار بيايند، دوباره همان جنجال‌ها وجود داشته باشد. شما يك ميليون جان لاك بياوريد، بنشينند در تهران صبح تا شب فلسفه ليبراليسم ببافند. به تبع فلسفه‌بافي اينها، مشكلي از مشكلات مردم در كانون سيستم حل نمي‌شود. نقش مغفول مانده دوره بعد از حضرت روح‌الله (رض) اين بود كه نقش حضرت امام در توليد سيستم عامل و پايه‌گذاري بخش‌هاي سيستم عامل و انتقال آن به شخص مقام معظم رهبري، ناديده گرفته شد؛ در حالي كه مقام معظم رهبري قصد داشتند سيستم عامل تعيين كنند و بفرمايند سيستم به كدام سمت برود و دولت‌ها در كسوت همان مسير حركت كنند. دول 16 سال سازندگي هم بايد مي‌آمدند و به عنوان يك بازيگر، مجري آن جهت‌گيري كلي مي‌بودند. البته وقتي در دوره اصلاحات، مفهومي به نام «حاكميت دوگانه» مطرح شد، در اين حاكميت دوگانه يعني دو سيستم وجود دارد؛ دو فكر؛ يكي معتقد به جامعه مهدوي، يكي معتقد به جامعه مدني، يكي معتقد به تئوييزم، يكي معتقد به آمنيزم، يكي معتقد به حق خدا، يكي معتقد به حق نفسانيت بشر، يكي معتقد به اصالت غيب، يكي معتقد به اصالت ماده. اين تفكيك‌ها طبيعتا سيستم‌ را دوكاره مي‌كند و حركت را كند و متوقف مي‌كند. اين اتفاق و آنچه در اين مسير محقق شد، طبيعتا پديده‌اي را روي كار آورد (دكتر احمدي‌نژاد) كه براي اينكه يك مقداري به آن جهت‌گيري كلي كه راس سيستم و راس حكومت نشان مي‌دهد، عمل شود، تلاش صورت گيرد.
حالا وقتي در يك دوره‌اي در عصر انقلاب اسلامي متاسفانه مي‌بينيد كه غرب ستايش مي‌شود و در دوره جديد مي‌بينيد كه دولتي سر كار مي‌آيد كه همان غرب و آمريكايي كه خواستار ريشه‌كني «انسان ايراني» است و هيچ حقي را براي انسان ايراني قائل نيست، مباني مشروعيتش اعم از هولوكاست و مساله حق وتو و مساله سيطره بر جهان و ... زير سؤال مي‌رود، طبيعتا اين دولت مورد حمله و تهاجم قرار مي‌گيرد. البته ديگر كشورهاي مظلوم دنيا و بويژه ملت‌هاي‌شان هم از اين نوع موضع‌گيري، الگوبرداري مي‌كنند يعني علني و عادي مي‌شود و اين هيمنه و اقتدار مي‌شكند و تضعيف مي‌شود، پس آنچه در دوران امام راحل صورت مي‌گرفت، در دوران بعد ايشان كه دولت‌ها مدعي طراحي سيستم شدند و جهت‌گيري‌هاي خاص نظام‌ را خواستند مشخص كنند، متوقف شد. در صورتي كه بايد بر مبناي قانون اساسي و برمبناي سازوكاري كه در نظام تنظيم شده بود، جهت‌گيري‌هاي حركت سيستم‌ را مقام معظم رهبري مشخص كنند، نه رئيس‌جمهور و وقتي يك رئيس‌جمهوري در حوزه سازندگي كار را به ليبراليسم اقتصادي و فرهنگي و رئيس‌جمهور بعدي به ليبراليسم سياسي و اجتماعي كشاند، طبيعتا هضم در نظام سلطه، موضوعيت پيدا مي‌كند و اين تعارض با ديدگاه كلان اسلام را اين‌طور نشان مي‌دهد كه غرب تطهير مي‌شود. اگر اصطلاحات «ام‌الفساد غرب»،‌ «شيطان بزرگ»، «استكبار جهاني» و... از امام راحل هست، چطور كساني كه خودشان را به امام هم نزديك مي‌دانند، معتقدند، دوره اين واژه‌ها گذشته؟!! چه اتفاقي افتاده كه «شيطان بزرگ» تبديل مي‌شود به «دوست بزرگ»؛ و حتي به «فرشته بزرگ»؟! چه اتفاقي افتاده كه ام‌الفساد غرب توسط كساني كه خودشان را ياران امام تلقي مي‌كنند، تبديل مي‌شود به ام‌الصلاح غرب؟! چگونه غربي كه در قرن 20‌ ام‌الفساد بوده، در سال‌هاي آخر اين قرن و سال‌هاي اوليه قرن 21 در مصاحبه‌هاي مسؤولان ايراني‌اي كه اتفاقا خودشان را فرزند امام هم مي‌پندارند با تلويزيون‌هاي غربي، از آمريكا يك چهره‌اي ترسيم مي‌كردند كه گويي از ناجي جهان ياد مي‌كنند. در چنين شرايطي بالاخره اگر كسي آمد كه فقط آن جهت كلي را كه راس نظام يعني رهبر حكيم انقلاب تعريف كرده، آن جهت كلي را مبنا قرار داد، اين حالت تهاجمي و تازشي از سوي غرب و دنباله‌هاي داخلي‌اش، ديده مي‌شود. انسان ايراني، انساني محجوب،‌ ميهمان‌نواز و مهربان است اما هرگاه دست تعرض و تعدي و زورگويي سلطه‌گر خارجي در اين دوره نمايان شده، خب! طبيعتا اين انسان محجوب اين جسارت را داشته كه بايستد و برخورد شديد بكند. تصورم اين است كه اين حالت، قابل بازگشت نيست. شما ديديد دشمني كه تا ديروز اجازه نمي‌داد به سمتش برويم، حالا رفتيم در خانه خودش و او در خانه خودش تحمل شنيدن حرف حق را نداشت و رفت بيرون (خروج برخي كشور‌ها از اجلاس ژنو، هنگام سخنراني دكتر احمدي‌نژاد). اين الگويي براي جامعه بشري است؛ البته كساني كه دلشان به رضايت قدرتمندان خوش است، از اين قضايا نگرانند اما وقتي شما به لبخند مستضعفان نگاه مي‌كنيد متوجه مي‌شويد كه اين چه ساز و كاري دارد. آن انحرافي كه در آن 16 سال پيش آمد، حاصل اين عدم شناخت جايگاه‌ها بود تا جايي كه سيستم را به مرحله حاكميت دوگانه كشاند ولي با روي كار آمدن دولت نهم، اين مشكل حل شد، ببينيد! در دوره ميانه حركت دولت‌هاي مدرنيته 16 ساله كه تكنوكرات‌ها و مدرنيست‌ها حكومت مي‌كردند (بويژه در دوره موسوم به عصر رفرميست‌ها يا اصلاح‌طلبان) درگيري‌ها در كشور، داخلي شد به مثابه دو تيم آبي و قرمز كه رو به روي هم قرار مي‌گيرند؛ در صورتي كه در دوره امام راحل حركت‌ها به مثابه يك تيم ملي بود عليه دشمن خارجي. اين اتفاق مجددا در دوره دكتر احمدي‌نژاد هم افتاد؛ اما با اين تفاوت كه در دوره جديد اگر مشكلي بود، مشكل دشمن خارجي بود، مناسبات داخلي بهبود يافت و جنجال‌ها، كشمكش‌ها و اصطكاك‌هاي بي‌فايده‌اي كه سودي براي مردم نداشت، يك از بين رفت. شما در دوره رفرميست‌ها، يك «شوراي شهر پايتخت» تعطيل شده را شاهد بوديد كه خودشان مجبور به انحلالش شدند. يك «شهرداري تهران» تعطيل كه بر سر لجبازي‌هاي سياسي ماه‌ها مدير نداشت، يك مجلس ششم كاملا سياسي كه به بهانه‌هاي واهي دست به تحصن، اعتراض، اعتصاب و جنجال مي‌زد و محيط و صحن قانون‌گذاري براي يك جامعه و كشور كهن را تبديل به يك «هايد پارك» و ميتينگ سياسي كرد (!)


در واقع مثل چاقويي كه مي‌خواست دسته خودش را ببرد.


بله! و همين‌طور حركت دولتي كه نقش اجرايي خودش را مورد تمسخر قرار بدهد، نقش خدمتگزاري خودش را مسخره كند و رئيس دولت به مثابه يك كرسي دانشگاهي، در موضع وعظ و تئوري‌پردازي باشد! در واقع، دولت به يك تريبون تبديل شده بود كه با نظام، معارضه داشت؛ و كار به اينجا رسيد كه عملا در اين دو دوره ما شاهد تقابل و اصطكاك ميان دولت و نظام بوديم.


تاثيرش در روند جهاني به چه صورت است؟


در جهان هركس بزرگ قبيله باشد كه امروز آمريكا و نوچه‌هايش هستند؛ البته در حالت كسالت و كما، به تبع آن، هواداران رئيس قبيله در جاي جاي دنيا نيز به حاشيه مي‌روند؛ از جمله در ايران. ولي وقتي دولتي، كاري با نوسانات موجود در جوامع غربي ندارد – البته در جوامع غربي حرف خودش را مي‌زند، خودش را مطرح مي‌كند و مي‌خواهد استقلال خودش را بيان كند - وقتي اين دولت، از غرب اعلام برائت مي‌كند و از او اعلام استقلال مي‌كند يعني اين دولت در فروپاشي غرب، شريك نمي‌شود. اين دولت، مسير خودش را مي‌رود؛ استقلال دارد. اين در جهان الهام‌بخش است، يعني شما اين الهام‌بخشي جمهوري‌اسلامي را كه در آمريكاي لاتين، آفريقا و آسيا شكل گرفته، مي‌بينيد؛ به خاطر اينكه دولت نهم وا نمي‌دهد. همه ما موضع مسؤولان رژيم صهيونيستي را ‌شنيديم؛ موقعي كه دكتر رجب طيب اردوغان، نخست‌وزير تركيه اجلاس داووس را ترك كرد كه صهيونيست‌ها مي‌گفتند، اين حركت را اردوغان از مسؤولان ايراني وام گرفته است. يعني امروز هر كس مي‌خواهد به درجه رتبه، موقعيت و منزلتي در افكار عمومي جهان برسد، بايد از جمهوري‌اسلامي، الگو بردارد. علي‌اي‌حال من نقش اين دولت‌ را تسهيل طراحي سيستم جهاني مي‌دانم.


آقاي دكتر! مي‌توانيم بگوييم اگر دولت‌هاي 16 ساله قبل از دولت نهم، خودشان را با راس حكومت هماهنگ مي‌كردند، در واقع ما همين پيروزي و مطرح شدن در جهان را16 سال قبل هم داشتيم ولي آنها آمدند در واقع براي خودشان يك دولت در دولت تشكيل دادند؟


بله! با مثالي اين سؤال شما را جواب مي‌دهم. بعد از اينكه تعليق غني‌سازي هسته‌اي كه در دولت اصلاحات رخ داد، از سوي دولت نهم لغو شد و حركت‌هاي هسته‌اي، مجددا شروع شد و مجلس هم اصرار كرد كه بايد دولت با تمام توان در اين موضوع، فعاليت كند،‌ يكي از روزنامه‌ها نوشت: «جك استراو» كه هنوز وزير خارجه انگليس بود، گفته، رئيس سابق هيأت مذاكره كننده ايراني[حسن روحاني] به من قول تعليق 10 ساله را داده است. حالا شما تصور كنيد كه آن حركت تازشي و تهاجمي غرب چطور مي‌خواست خودش را بروز بدهد. وقتي كسي قائل به اين است كه ما بايد 10 سال تعليق؛ آن هم تعليق داوطلبانه داشته باشيم، آيا اجازه مي دهد، پس از 10 سال، دوباره فعاليت هسته‌اي كنيم؟! اما با بي‌توجهي به دول قدرتمند غربي يكباره اين دولت كار را با جديت جلو برد و ابتدا اصفهان، بعد نطنز و اراك و بعد هم 7 هزار سانتريفيوژ را فعال كرد و هيچ اتفاقي هم نيفتاد. آن روز‌ها، مدير پرونده هسته‌اي در ايران در دولت قبلي مي‌گفت، هنر ما اين بوده كه پرونده را از شوراي امنيت دور كرديم اما مدير پرونده در اين دولت مي‌گفت، ما از ترس شوراي امنيت، پايمان را به سمت قبله دراز نمي‌كنيم و هيچ اتفاقي هم نمي‌افتد؛ كما اينكه اتفاقي هم نيفتاد. اين‌ جار و جنجال هم بر سر آن قطعنامه‌هاي شوراي امنيت و مواردي از اين دست، طبيعتا اولا هزينه‌اي بود كه هر كشوري براي آزادگي و مستقل شدن خودش بايد بپردازد و ثانيا ديديد كه اثر آنها بسيار ناچيز بود. يك كسي يك روزي در مجلس داد زد: اي داد! پس همسويي، همراهي و هم‌جهتي با غرب و آمريكا چه مي‌شود، پس جامعه جهاني چه مي‌شود؟ چرا تعليق غني‌سازي تعليق را نمي‌پذيريد؟ حالا قطار قطعنامه‌ها به سمت ايران سرازير مي‌شود. چندي بعد، همان نماينده پناهنده شد؛ از مجلس فرار كرد و به آمريكا پناهنده شد و همين حرف را مجددا در ايالات متحده نيز تكرار كرد. اين هم‌جهتي‌ها و همسويي‌ها با بيگانگان طبيعتا در طول تاريخ ايران بوده؛ در دوره قاجار بسيار شاهد اينها هستيم، در دوره پهلوي با جدا شدن بحرين از كشور شاهد اين مصيبت هستيم.


آقاي دكتر! الان كار به جايي رسيده كه حتي آمريكا هم التماس مي‌كند كه در مذاكرات 1+5 و ايران شركت كند و شرط تعليق را هم برداشته‌ است

.
خودش شرط مي‌گذارد، خودش هم شرط را برمي‌دارد. بنده دوره‌هاي مختلف موضع‌گيري‌ها در طول 25 سال گذشته را كاملا و ذره - ذره رصد كرده‌ام و در جريان هستم و مي‌دانم كه غرب چه نگاهي به كشور دارد. لحن كيسينجر را در سال‌هاي اخير ببينيد؛ مدام در اوج درگيري حزب‌الله لبنان و رژيم صهيونيستي مي‌گويد، بايد با ايران مذاكره كرد و مدام همين‌‌طور كه جلوتر مي‌‌آيد اين لحن جدي‌تر مي‌شود. نگاهي كه وجود دارد اين است كه در دوره دولت نهم، اين حركت تهاجمي اثربخش در برابر غرب را معلول انطباق و همسويي دولت با راس نظام و ولي‌فقيه زمان مي‌دانيم چون وقتي جهت‌گيري كلي، يكي شود، امور خنثي نمي‌شود و اگر حركت‌ها ضد همديگر يا خلاف مسير همديگر باشد خنثي‌كننده همديگر است. اين است كه اوضاع ايران مرتب و منظم در نظام بين‌الملل جلو مي‌رود و خب! طبيعتا بركات آن، هم در طول اين چند سال خودش را بروز داده و هم در آينده، نتيجه اين ايستادگي، بروز بيشتري خواهد داشت.


آقاي دكتر! نكته‌اي كه شما روي آن تاكيد داريد، اين است كه شأن رهبري، امامت جامعه است و در تاريخ انقلاب هم ديده‌ايم كه هر جا دولت به اين سمت حركت و ميل كرده به سمت فرمانبرداري از ولايت‌فقيه، هم كارآمدي بيشتري از خودش نشان داده هم اينكه به آن سمتي كه مي‌خواسته سريع‌تر رفته است. ما در چند سال اخير شاهد اين هستيم كه رئيس‌جمهوري مثلاً گفته كه دولت ما دولت كارگري است؛ دولتي است كه آمده كار كند و حتي شاهديم كه رهبر حكيم انقلاب اسلامي، در ادبيات و گفتماني كه دارند تبيين مي‌كنند، اين حركت رو به جلوي دولت اسلامي را تأييد مي‌كنند. من سوالم اين است كه با روندي كه در چند سال اخير داشتيم؛ حالا با در نظر گرفتن همه نيروها، جريان‌ها و تئوري‌هاي موثر در روند چند سال اخير، نقش رهبري در تبيين مسير آينده (حداقل چهار سال آينده) چيست؟


آن چيزي كه درباره انتخابات اهميت دارد، اين است كه ما بايد ببينيم دولت آينده چه ابعادي بايد داشته باشد. يعني دولت آينده بايد منطبق با حركت رهبري و مردم باشد و يك چيز متفاوتي از انگاره‌هاي رهبري و مردم نباشد. در موضع‌گيري و شاخص‌گذاري‌هاي كلان نظام، تضاد نباشد؛ اگرنه آن اصطكاك، مجددا پيش مي‌آيد. به نظر بنده، اساسي‌ترين استراتژي انتخابات آينده براي حركت رو به رشد جامعه، مي‌تواند «امنيت، اقتصاد، عدالت و پيشرفت» باشد. پاكستان، افغانستان، عراق و مناطق ديگر اطرافمان را ببينيد و امنيت آنها را با ايران مقايسه كنيد. اقتصاد ليبرالي جهان هم دارد به سرعت معضلات خود را نشان مي‌دهد و تبعات بحران مالي جهاني، حتي هفته گذشته به سوييس هم رسيد. البته هنوزخيلي زود است براي اينكه خسارات وارد شده در اقتصاد جهاني ترميم شود. برآوردهاي اوليه نشان مي‌دهد، در سه ماهه اول سال 2009، بالغ بر 60 تريليون دلار خسارت جدي بر اقتصاد جهان وارد شده است و اين، بسيار وحشتناك است. اينكه چگونه اقتصاد جهاني مي‌خواهد با اين معضل بي‌پايان كنار بيايد و كمر راست كند، بحث مهمي است. دولت دهم دولتي است كه حركت در دهه چهارم جمهوري اسلامي را بايد عمق دهد و در حقيقت، در نيمه نخست اين دهه، متولي و متصدي امور خواهد بود. زماني آن دولت (دولت دهم) موثر و موفق خواهد بود كه در آن، انطباق و هماهنگي در جهت‌گيري كلي نظام حفظ شود و تداوم يابد. عدالت و پيشرفت و هر گزاره و انگاره‌اي كه در طول مسير اعلام مي‌شود، يك سيستم پويا براي افق‌گذاري و آماج‌گذاري زنده دارد اما در طول مسير، تصحيح مسير هم مهم است و اين تصحيح مسير، به انگاره‌هاي جديد نياز دارد؛ تابلوهايي كه شما را براي ادامه مسير راهنمايي كند، تشويق‌ها و نكاتي كه در رسيدن به مقصد، بهتر شما را مي‌تواند راهنمايي كند. اينجاست كه اگر مسؤولي، بين شخص رهبري و ملت نباشد، اصلا مسيري كه مردم و نظام مشخص كرده و راهي كه دولت‌ مي‌رود، يك راه ديگري مي‌شود. امام راحل عظيم‌الشأن و رهبر عزيز انقلاب هشدار داده و مي‌دهند، راهي نرويد كه مردم از يك مسير بروند و شما از يك مسير ديگر. از اين منظر خط مشي دولت دهم، بايد اين باشد كه انطباق كاملي با حركت‌ها و افق‌هاي ولي معظم فقيه داشته باشد. من حركت كمي كشور را رو به تعالي مي‌بينم و در صورت ادامه ندادن اين مسير، كندي حركت را شاهد خواهيم بود و دليل آن هم طبيعي است؛ مردم در مسير صحيح حركت هستند و هر تلاشي براي جلوگيري از حركت اصيل مردم به سوي ترقي، طبيعتا يك اراده مقابل مردم تلقي مي‌شود. امروز ارزيابي‌ها نشان مي‌دهد، در ايران هر 6 ماه يك موفقيت ملي و منطقه‌اي و جهاني بروز مي‌كند. انديشمندان غربي در بحث‌هاي استراتژيك مي‌گويند، با توجه به بازه مشخص زماني، اگر مطلب و حرف جديد و دستاورد جهاني و موفقيت‌ منطقه‌اي، در هر حوزه‌اي، در هر كشور وجود نداشته باشد، آن كشور مرده است. مرسوم است كه هر جامعه‌اي، آهنگ حركت رو به جلو و اين ركورد زدن‌ها را با نظم و ريتم مشخصي داشته باشد؛ امروز درباره ايران اين ريتم 6 ماه است كه زمان بسيار خوبي است. ممكن است برخي كشورها در فاصله 3 ماه موفقيت داشته باشند، اما آهنگ تنظيم شده ايران كه هر 6 ماه يك موفقيت دارد، مطلوب است. البته از جامعه‌اي كه در محاصره اقتصادي نيست و از وضع اقتصادي خوبي برخوردار است توقع مي‌رود كه به‌طور متوسط در هر روز يك جهش داشته باشد؛ ولي براي ايران كه 30 سال است دچار تحريم اقتصادي است، 6 ماه مطلوب است. البته اين اميدواري هست كه موفقيت‌هاي ايران، شتاب بيشتري بگيرد و من پيش‌بيني مي‌كنم، با يك برنامه‌ريزي دقيق، ان‌شاءالله ظرف 10 سال آينده، به هفته‌اي يك مورد موفقيت جهاني مي‌رسيم. حال آن چيزي كه موضوعيت دارد، اين است كه نگاه انتخاب‌كنندگان چگونه بايد باشد و چگونه بايد شكل بگيرد. تصور من اين است كه مردم در انتخاب، هيچ وقت اشتباه نكرده‌اند. اين مردم نيستند كه اشتباه مي‌كنند؛ اين ديگران هستند. اگر يك بار در انتخابات، بني‌صدر انتخاب مي‌شود، نمي‌توان خدشه‌اي به انتخاب مردم وارد كرد چون مقصر ديگران بودند و آنها به طرح وي پرداختند و مردم مقصر نبودند لذا انتخاب آنها هميشه درست بوده است.

حرف آخر؟


دولت‌هايي كه سر كار مي‌آيند، اگر منطبق با مقام معظم رهبري عمل كنند، قطعا حركت مملكت رو به رشد خواهد بود و در اين هيچ ترديدي نيست.
منبع: سحرنیوز


  • بسمه تعالي
    دكتر عباسي عزيز :
    سلام عليكم :
    جناب عالي در اين راه پر خطر كه همانا راه حمايت از ولايت است آبرو و وجهه خود را گذارده ايد كه خداوند اين حمايت از ولايت را با اجري بي مثال جبران خواهد كرد . در حمايت از ولايت فقيه كه بفرموده امام راحل عظيم الشان ادامه راه رسول الله(ص) و ائمه معصومين است ، متاسفانه از علماء و روحانيت تا مسئولين و خواص پاي خيليها لغزيد و نتوانستند به مثابه مقداد و ميثم تمار پاي ولايت علي(ع) تا نثار جان بيا ستند . خداوند شما را در پيشگاه رسول الله(ص) و حضرات معصومين روسفيد و موفق بدارد . انشاء الله تعالي
  • عالی و مفید
  • دكتر چرا نمي اي تلويزيون همين حرف ها رو بزني؟

نظر شما راجع به اين مطلب
نام و نام خانوادگي :
پست الكترونيك :
متن :
درج نام و پست الكترونيك اختياري مي باشد

تمامي حقوق مطالب محفوظ است
استفاده از مطالب با ذكر منبع بلامانع است
ارتباط با ما :           طراحي: